گاه نوشته های دختر یخی - گاه و بیگاه مینویسم... یادگار همه ی شبنم های یخ زده
سیاهی زمستان
1388/11/9 06:21

میدانی فرق من و تو چیست؟

کوله بارت خالیست..

کوله بارم اما

سنگین است...

تو بیرنگی...

پر رنگ ترینم اما من..

تو رفته ای..مدت مدیدیست.

من هنوز ایستاده ام

بر سر دو راهی  عدل.

چشمان مبهوتم،

بر ردپای تو و

سیاهی کوله بار گناهم به رخ،

 مانده است.

میدانی

 زمستان می رود و روسیاهی به ذغال می ماند!

بگذار این زمستان سر اید...

گناه!
1388/8/22 01:43

قلم می خواند مرا

در گسیل اندیشه های حجیم...

و دستان خطاکارم...

سر باز می زنند!

 

غریبه

He Will Come
1388/7/17 10:23

روزها و ماه ها قبل نوشتم این ابیات را
و گذشت زمان، کاغذ و اندیشه را نابود کرده بود...
به سختی ابیاتی را احیا نمودم...

He Will Come...


 

One time, totally too near,

As we've expected , dear

We'll all able to hear


From mecca, that sweet call

Wanting us to join  you all

Freedom is brought from wall

Would be proved, who's just a doll!


Looking forward, eagerly we are

Peace would be here, no more war!

We're sure it's not too far




روز ...شب...صبح!
1388/5/12 10:40

می لغزم

هر روز

و باز میگردم

هر شب

می شکنم

هر صبح

(غریبه)

خیلی دور!خیلی نزدیک!
1388/5/9 05:08

یادت میکنم
هر روز  شاید..
و دلم گاه و بیگاه تنگ میشود!
برای همه ی اصرارها و پافشاری های تو
و همه ی کوتاه امدنهای خودم!
دلتنگ میشوم..
برای همه ی واژه ها...
و برای انچه بودیم...
و حالا ...دیگر نیستیم...
روزگارت خوش!
دلتنگی هایم فزون
و اتصال ها قطع! 
 غریبه


نیمه شبه تنهایی

1388/4/20 04:54

گاهی اوقات

حد فاصل شکستن یک قلب

و خیس شدن گونه ها

به اندازه ی دو لب است..

(یک غریبه شکسته)

مستعمره لب تو شد لب هایم

...
1388/4/20 02:37

خواستم فریاد بزنم...

با چشم های بغض الود نیگام کردی

فکر کردی من کاخ ارزوهات رو خراب کردم

فکر کردی من  کور سوی چراغ امید تو رو خاموش کردم

گونه هات که خیس شد...نگاه اخرت رو با بیرحمی

سمتم پرتاب کردی...

خواستم بهت بگم...

بگم خودت کاخ رویاهات رو خراب کردی...

من  میخواستم بسازیمش..چون بخشی از رویای تو رویای من بود و

نمیخواستم بی تو بسازمش...

کاش الفبای واژگان من و تو یکی بود...

(غریبه)


پ.ن1)هنگامی که مطلب رو ثبت کردم، فکر نمیکردم نیازی باشه پی نوشت بدم براش

ولی برای جلوگیری از هر گونه تصورات غلط

این متن مخاطبی داره که بعید میدونم خودش بفهمه!

پ.ن2) مخاطب این متن بی شک مونث است!

شرم
1388/4/20 02:31

گاهی وقتا اونقدر بن بست جلو راهت سبز میشه که

دیگه کم میاری...

و فقط خدا رو صدا میکنی

تا دستت رو بگیره و از این بن بست های پی در پی رهات کنه

و اونوقته که می فهمی...

چقدر اشتباه کردی که یه عمر در پی یافتن رضایت پدر و مادر و دوست و آشنا بودی...

و رضایت  اونی که همیشه بی دستمزد کمکت کرده رو از دست دادی...

خدایا ..شرمسارم....

غریبه!


حس مشکوک
1388/3/31 03:17

حس دلتنگی من مشکوک است

و در اعصار و قرون متروک است

حس من مرغوب است

لیک  اندیشه آن مکتوب است

حس من  از دید همه مردود است

یاد و نشانش حتی مطرود است

صاحبش بی تردید مصلوب است

حس من مضروب است

سالهاست حس من مسکوت است

و در آیینه ی خاموش صدا، مغلوب است...

(غریبه)

کجایی؟؟؟
1388/3/27 05:12



کجایی؟؟؟... خفته و بیمار و زردم

گنه کردم...الها دردمندم

کنون کز قلب بیمارم  شنیدست...

اسیر نفس گشتم...در کمندم...

رهایی  را ندیدی پشت دیوار؟

صدایش میکنی   ای مهربان  یار؟

نفس محبوس بغضی گشته  بیمار

که  می بلعد تمام رای و افکار

مرا اسب سپیدی بود روزی...

قرابت را امیدی بود روزی...

وصال تو برایم رمز و راز است

در این آشفته بازارم نیاز است...

سوالی دارم  ، پر ز ناز است...

در توبه به رویم باز باز است؟؟

(غریبه)

دریاب مرا که ز دست رفتم....

یک نفر...
1388/2/29 04:35

 

یک نفر هست...مرا میخواند

درد  او میدانم...

یک نفر دلگیر است

من نمیدانم کیست

من نمیدانم چیست

لیک

یک نفر هست!

همین...

یک نفر هست که خیزاب غمش

ساحل چشم مرا تر کرده...

یک نفر هست...

که بن بست دلش

کوی اندیشه ی من سد کرده

یک نفر هست...

یکی رنجور است...

یک  نفر مهجور است...

و نمیدانم کیست...لیک

یک نفر هست...

همین!

(غریبه)

 

پ.ن1:  حسی که ترا میخواند...و نمیدانی چیست...همه ی غم هایی که به سویت جاریست...

یک نفر...

و نمیدانی کیست!

پ.ن2: خودش بیاد اینجا بگه دیشب چرا اینقدر  امواج متلاطم میفرستاده!!!!

من چه بدونم! میگن تله پاتی..ذهن خوانی...ولی وقتی نمیدونی چه کسی..از کجا...و چرا ..ترا میخواند...

و فقط از قعر وجودی، دل غمگینی ترا میخوانند...

چه حرفی میمونه برای گفتن!!!

 

تو را دارم همیشه...
1388/2/22 12:32

گویند تلاشت مثمر ثمر نیست

در این دنیا کسی را یارگر نیست

خدایا  مددهای تو پس چیست؟

تو می مانی اگر هم مرهمی نیست.

(غریبه)

 

فریاد قلم
1388/2/22 12:27

 

قلم از ورای خطوط سپید فریاد می کند بی رحمی سکوت را....

چه میشوند که واژه ها ...برای رهایی از ذهنم فریاد می کشند؟

و چه بخوانم این غلیان قلم را؟

سکوت را بخوانم یا ترا؟

و ترا در کجا بجویم؟ چه دردناک اند لحظه های سردرگمی در میان انبار اندیشه ها...

می بینی چگونه غرق غربتم؟

و چگونه مهر سکوت بر لبانم دوخته ای؟ و چگونه گذشته و حال در برابر دیدگانم پیوند خورده اند؟

و چگونه این کالبد محدود...مرا محبوس کرده و اندیشه ام را محصور؟

و من از ورای  همه ی این دیوار ها...به دنیای تو سرک میکشم...

و شیطنت کودکانه ام رون ابدیت خفته ام  جیغ می زند: ساکت!

Silence plz!

و باز مرا می پرسند که کدامین مغلوب است؟

و چگونه شوریدگی و جنون بر عقل ظفر یافت؟

و حکایت مرگ چه گونه بود که کلمات را فروخورد؟

(غریبه)

 

Image By Pic.Blogfa.Com

challenge
1388/2/22 12:22

For  you…who taught me a Gift!

 

No or yes?

That’s the challenge I face!

If I say: “yup”

A hell will be brought up

He would leave me and go,

Provided that I say:” no”!

That’s the dilemma of decision!

Can you give me a broader vision?

Passing days,facing ways;

I’ve chosen silence of mays

He waited,but no long.

He left me with no song!

“what’s up?” asks a friend of mine

“let it be dear; give me a glass of wine”

(UnKoWn)

 

خطوط کف دست
1388/2/22 12:14

از گفته ها بیزارم

دانش واژگانی من

الفبای سکوت است

نگاه های من

تکیه ی هجاها

از الف، ب ، پ

چیزی نمیدانم

ولی زیر و بم نفس ها

در خلال  آواز سکوت

با من حرف میزند

 

تعبیر مرا

در نوای جویبار بجوی

و اندیشه ام را

از خطوط کف دست

(غریبه)

 

خفقان
1388/2/18 02:04

چقدر سخت است امشب باد وباران

خــــروشان است این دشت و بیابان

ببینم تا مگر من روی دلـــــــــــــــدار

نــــــــگاهم مـــانده بر کوی و خیابان

دلــــــم خواهد بسی فـــریاد و بیداد

صــــــــدایی که بر آید از دل و جان

ولیکن درد ما را مـــرهمی نــــیست

کــنم بار دگــــر ســــر در گـــریــــبان

 

(غریبه)

 

 با تشکر از پیشنهادات دوست محترم جتاب اقای شوریده

 

 


سکوت تو و چتربنفش یاسی رنگ من ...

 

 

گمشده
1388/2/16 03:12

وبلاگ نوشته هایش را خواندم

                               و گریستم!

نه به خاطر  حال او که عاشقی اش

                مثل همه ی عاشقان ، شکوه داشت...

و نه چون

                   عشقش ناکام ماند

   مناجات هایش هم

               شبنم های یخ زده ام را تحریک نکرد

آنچه در نوشته هایش موج میزد

                معصومیتی  از دست رفته

                                                   بود...

و آنچه اشکم را روان کرد

                                معصومیت گم شده ی خودم

و پرسیدم

                   از او..از خود..از خدا

                                  کجای راه گم کرده ام ترا؟

(غریبه)

 

تق تق
1388/2/7 04:53


TinyPic image


تتق تق

باز هم غریبه ای

میان خفتگان سرد و کور

 

 

باز هم شکسته ای

ای تجسم غرور؟

 

باز هم زنی  گذشت

باز هم اهل قبور!!!

 

 

نیست!خاموش شده!

روشنی پرتو نور.

 

باز بن بست صدا

محو شد باز عبور!

( غریبه)

1388/2/7 01:11


وقتی از پاتک های همه ی دوستان

خسته میشوم

وقتی تیر امیدی برای

شلیک نمیابم

وقتی ترکش های نگاه ها

روحم را می خراشد

وقتی فسفرها

بغض هایم را میترکانند

وقتی ارپی جی کلمات

بی وقفه

به سوی قلبم شلیک میشوند

با "یا رباه" ی دیگر

تجدید قوا میکنم


( غریبه)

نفس!
1388/2/2 04:46

 

باز صدایم در گلو شکست

بغضی کنار پنجره ی دلم نشست

پروانه ی کوچک اندیشه ام پرید

باز غمی روی این قلم نشست

( غریبه)