می شمرم؛
ده، بیست، سی ...سی و یک!
هر روز یکی اضافه می شود؛
این عمر من است که می گذرد
لابلای تارهای سیاهی که در غصه نبودن تو؛
بی رنگ می شوند...
| X Close | ||
|
نبض زندگی در سایهی مرگ میتپید...
پیچک خشکیده، آرام لبهی پنجره را رها کرد ...
باد سردی وزید و پیچک میان آسمان و زمین شکست...
برگهای خشکش روی سنگفرش افتادند ..
و کودکی، با نشاطی از زندگی، در حیاط میدوید
صدای خندههای معصومانهاش خشخش مرگ پیچک را بیصدا کرد.
گلها با صدای کودک خندیدند
گویی همه از یاد بردهبودند پاییزی در راه است و مرگ پیچکی غمزده!

|
کوله بارت خالیست..
کوله بارم اما
سنگین است...
تو بیرنگی...
پر رنگ ترینم اما من..
تو رفته ای..مدت مدیدیست.
من هنوز ایستاده ام
بر سر دو راهی عدل.
چشمان مبهوتم،
بر ردپای تو و
سیاهی کوله بار گناهم به رخ،
مانده است.
میدانی
زمستان می رود و روسیاهی به ذغال می ماند!
بگذار این زمستان سر اید...
|
He Will Come...
One time, totally too near,
As we've expected , dear
We'll all able to hear
From mecca, that sweet call
Wanting us to join you all
Freedom is brought from wall
Would be proved, who's just a doll!
Looking forward, eagerly we are
Peace would be here, no more war!
We're sure it's not too far

|
خواستم فریاد بزنم...
با چشم های بغض الود نیگام کردی
فکر کردی من کاخ ارزوهات رو خراب کردم
فکر کردی من کور سوی چراغ امید تو رو خاموش کردم
گونه هات که خیس شد...نگاه اخرت رو با بیرحمی
سمتم پرتاب کردی...
خواستم بهت بگم...
بگم خودت کاخ رویاهات رو خراب کردی...
من میخواستم بسازیمش..چون بخشی از رویای تو رویای من بود و
نمیخواستم بی تو بسازمش...
کاش الفبای واژگان من و تو یکی بود...
(غریبه)
پ.ن1)هنگامی که مطلب رو ثبت کردم، فکر نمیکردم نیازی باشه پی نوشت بدم براش
ولی برای جلوگیری از هر گونه تصورات غلط
این متن مخاطبی داره که بعید میدونم خودش بفهمه!
پ.ن2) مخاطب این متن بی شک مونث است!

|
گاهی وقتا اونقدر بن بست جلو راهت سبز میشه که
دیگه کم میاری...
و فقط خدا رو صدا میکنی
تا دستت رو بگیره و از این بن بست های پی در پی رهات کنه
و اونوقته که می فهمی...
چقدر اشتباه کردی که یه عمر در پی یافتن رضایت پدر و مادر و دوست و آشنا بودی...
و رضایت اونی که همیشه بی دستمزد کمکت کرده رو از دست دادی...
خدایا ..شرمسارم....
غریبه!

|

کجایی؟؟؟... خفته و بیمار و زردم
گنه کردم...الها دردمندم
کنون کز قلب بیمارم شنیدست...
اسیر نفس گشتم...در کمندم...
رهایی را ندیدی پشت دیوار؟
صدایش میکنی ای مهربان یار؟
نفس محبوس بغضی گشته بیمار
که می بلعد تمام رای و افکار
مرا اسب سپیدی بود روزی...
قرابت را امیدی بود روزی...
وصال تو برایم رمز و راز است
در این آشفته بازارم نیاز است...
سوالی دارم ، پر ز ناز است...
در توبه به رویم باز باز است؟؟
(غریبه)

دریاب مرا که ز دست رفتم....
|
یک نفر هست...مرا میخواند
درد او میدانم...
یک نفر دلگیر است
من نمیدانم کیست
من نمیدانم چیست
لیک
یک نفر هست!
همین...
یک نفر هست که خیزاب غمش
ساحل چشم مرا تر کرده...
یک نفر هست...
که بن بست دلش
کوی اندیشه ی من سد کرده
یک نفر هست...
یکی رنجور است...
یک نفر مهجور است...
و نمیدانم کیست...لیک
یک نفر هست...
همین!
(غریبه)

پ.ن1: حسی که ترا میخواند...و نمیدانی چیست...همه ی غم هایی که به سویت جاریست...
یک نفر...
و نمیدانی کیست!
پ.ن2: خودش بیاد اینجا بگه دیشب چرا اینقدر امواج متلاطم میفرستاده!!!!
من چه بدونم! میگن تله پاتی..ذهن خوانی...ولی وقتی نمیدونی چه کسی..از کجا...و چرا ..ترا میخواند...
و فقط از قعر وجودی، دل غمگینی ترا میخوانند...
چه حرفی میمونه برای گفتن!!!
|
قلم از ورای خطوط سپید فریاد می کند بی رحمی سکوت را....
چه میشوند که واژه ها ...برای رهایی از ذهنم فریاد می کشند؟
و چه بخوانم این غلیان قلم را؟
سکوت را بخوانم یا ترا؟
و ترا در کجا بجویم؟ چه دردناک اند لحظه های سردرگمی در میان انبار اندیشه ها...
می بینی چگونه غرق غربتم؟
و چگونه مهر سکوت بر لبانم دوخته ای؟ و چگونه گذشته و حال در برابر دیدگانم پیوند خورده اند؟
و چگونه این کالبد محدود...مرا محبوس کرده و اندیشه ام را محصور؟
و من از ورای همه ی این دیوار ها...به دنیای تو سرک میکشم...
و شیطنت کودکانه ام رون ابدیت خفته ام جیغ می زند: ساکت!
Silence plz!
و باز مرا می پرسند که کدامین مغلوب است؟
و چگونه شوریدگی و جنون بر عقل ظفر یافت؟
و حکایت مرگ چه گونه بود که کلمات را فروخورد؟
(غریبه)
|
For you…who taught me a Gift!
No or yes?
That’s the challenge I face!
If I say: “yup”
A hell will be brought up
He would leave me and go,
Provided that I say:” no”!
That’s the dilemma of decision!
Can you give me a broader vision?
Passing days,facing ways;
I’ve chosen silence of mays
He waited,but no long.
He left me with no song!
“what’s up?” asks a friend of mine
“let it be dear; give me a glass of wine”
(UnKoWn)
|
چقدر سخت است امشب باد وباران
خــــروشان است این دشت و بیابان
ببینم تا مگر من روی دلـــــــــــــــدار
نــــــــگاهم مـــانده بر کوی و خیابان
دلــــــم خواهد بسی فـــریاد و بیداد
صــــــــدایی که بر آید از دل و جان
ولیکن درد ما را مـــرهمی نــــیست
کــنم بار دگــــر ســــر در گـــریــــبان
(غریبه)
با تشکر از پیشنهادات دوست محترم جتاب اقای شوریده

|
وبلاگ نوشته هایش را خواندم
و گریستم!
نه به خاطر حال او که عاشقی اش
مثل همه ی عاشقان ، شکوه داشت...
و نه چون
عشقش ناکام ماند
مناجات هایش هم
شبنم های یخ زده ام را تحریک نکرد
آنچه در نوشته هایش موج میزد
معصومیتی از دست رفته
بود...
و آنچه اشکم را روان کرد
معصومیت گم شده ی خودم
و پرسیدم
از او..از خود..از خدا
کجای راه گم کرده ام ترا؟
(غریبه)