<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
<channel>
<title>گاه نوشته های دختر یخی</title>
<description>گاه و بیگاه مینویسم...

یادگار همه ی شبنم های یخ زده</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/</link>
<language>en-us</language>
<generator>AftaBlog.com Blog System</generator>

<item>
<title>پیچک غم زده</title>
<description>نبض زندگی در سایه&amp;zwnj;ی مرگ می&amp;zwnj;تپید...
پیچک خشکیده، آرام لبه&amp;zwnj;ی پنجره را رها کرد ...
باد سردی وزید و پیچک میان آسمان و زمین شکست...
برگ&amp;zwnj;های خشکش روی سنگ&amp;zwnj;فرش افتادند ..
و کودکی، با نشاطی از زندگی، در حیاط می&amp;zwnj;دوید
صدای خنده&amp;zwnj;های معصومانه&amp;zwnj;اش خش&amp;zwnj;خش مرگ پیچک را بی&amp;zwnj;صدا کرد.
گل&amp;zwnj;ها با صدای کودک خندیدند
گویی همه از یاد برده&amp;zwnj;بودند پاییزی در راه است و مرگ پیچکی غم&amp;zwnj;زده!
</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/385025/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/385025/</guid>
</item>

<item>
<title>سیاهی زمستان</title>
<description>میدانی فرق من و تو چیست؟  کوله بارت خالیست..  کوله بارم اما  سنگین است...  تو بیرنگی...  پر رنگ ترینم اما من..  تو رفته ای..مدت مدیدیست.  من هنوز ایستاده ام   بر سر دو راهی&amp;nbsp; عدل.  چشمان مبهوتم،  بر ردپای تو و  سیاهی کوله بار گناهم به رخ،  &amp;nbsp;مانده است.  میدانی  &amp;nbsp;زمستان&amp;nbsp;می رود و روسیاهی&amp;nbsp;به ذغال&amp;nbsp;می&amp;nbsp;ماند!  بگذار این زمستان سر اید...</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/369436/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/369436/</guid>
</item>

<item>
<title>گناه!</title>
<description>قلم می خواند مرا  در گسیل اندیشه های حجیم...  و دستان خطاکارم...  سر باز می زنند!  &amp;nbsp;  غریبه</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/278566/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/278566/</guid>
</item>

<item>
<title>He Will Come</title>
<description>روزها و ماه ها قبل نوشتم این ابیات راو گذشت زمان، کاغذ و اندیشه را نابود کرده بود...به سختی ابیاتی را احیا نمودم...He Will Come...&amp;nbsp;One time, totally too near,As we've expected , dearWe'll all able to hearFrom mecca, that sweet callWanting us to join &amp;nbsp;you allFreedom is brought from wallWould be proved, who's just a doll!Looking forward, eagerly we arePeace would be here, no more war!We're sure it's not too far</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/259995/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/259995/</guid>
</item>

<item>
<title>روز ...شب...صبح!</title>
<description>می لغزم  هر روز  و باز میگردم  هر شب  می شکنم  هر صبح  (غریبه)</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/236804/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/236804/</guid>
</item>

<item>
<title>خیلی دور!خیلی نزدیک!</title>
<description>یادت میکنمهر روز &amp;nbsp;شاید..و دلم گاه و بیگاه تنگ میشود!برای همه ی اصرارها و پافشاری های توو همه ی کوتاه امدنهای خودم!دلتنگ میشوم..برای همه ی واژه ها...و برای انچه بودیم...و حالا ...دیگر نیستیم...روزگارت خوش!دلتنگی هایم فزونو اتصال ها قطع!&amp;nbsp;&amp;nbsp;غریبه</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/236132/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/236132/</guid>
</item>

<item>
<title></title>
<description>گاهی اوقات  حد فاصل شکستن یک قلب  و خیس شدن گونه ها  به اندازه ی دو لب است..  (یک غریبه شکسته)</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/230520/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/230520/</guid>
</item>

<item>
<title>...</title>
<description>خواستم فریاد بزنم...  با چشم های بغض الود نیگام کردی  فکر کردی من کاخ ارزوهات رو خراب کردم  فکر کردی من&amp;nbsp; کور سوی چراغ امید تو رو خاموش کردم  گونه هات که خیس شد...نگاه اخرت رو با بیرحمی  سمتم پرتاب کردی...  خواستم بهت بگم...  بگم خودت کاخ رویاهات رو خراب کردی...  من&amp;nbsp; میخواستم بسازیمش..چون بخشی از رویای تو رویای من بود و  نمیخواستم بی تو بسازمش...  کاش الفبای واژگان من و تو یکی بود...  (غریبه)پ.ن1)هنگامی که مطلب رو ثبت کردم، فکر نمیکردم نیازی باشه پی نوشت بدم براشولی برای جلوگیری از هر گونه تصورات غلطاین متن مخاطبی داره که بعید میدونم خودش بفهمه!پ.ن2) مخاطب این متن بی شک مونث است!</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/230488/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/230488/</guid>
</item>

<item>
<title>شرم</title>
<description>گاهی وقتا اونقدر بن بست جلو راهت سبز میشه که  دیگه کم میاری...  و فقط خدا رو صدا میکنی  تا دستت رو بگیره و از این بن بست های پی در پی رهات کنه  و اونوقته که می فهمی...  چقدر اشتباه کردی که یه عمر در پی یافتن رضایت پدر و مادر و دوست و آشنا بودی...  و رضایت&amp;nbsp; اونی که همیشه بی دستمزد کمکت کرده رو از دست دادی...  خدایا ..شرمسارم....غریبه!</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/230486/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/230486/</guid>
</item>

<item>
<title>حس مشکوک</title>
<description>حس دلتنگی من مشکوک است  و در اعصار و قرون متروک است  حس من مرغوب است  لیک&amp;nbsp; اندیشه آن مکتوب است  حس من&amp;nbsp; از دید همه مردود است  یاد و نشانش حتی مطرود است  صاحبش بی تردید مصلوب است  حس من مضروب است  سالهاست حس من مسکوت است  و در آیینه ی خاموش صدا، مغلوب است...  (غریبه)</description>
<link>http://frozen-heart.pib.ir/224603/</link>
<guid>http://frozen-heart.pib.ir/224603/</guid>
</item>

</channel>
</rss>